|
این نوشته را ۱۰ سال پیش در اثنای گذر ار مرکز شهر نوشتم!
البته یک مقدارش مال اون زمان وشرایط بود! حذفشان کردم.
باز هم باید اضافه کنم تا یادم نرفته،آن اینکه:نه ادیبم،نه شاعر،
نه فقیه،و نه هم فیلسوف!
فلهذا محتا ج راهنمایی! اگر کمی و کاستی وجود داشت،بازهم
راه نشان دادن یادتان نره! فکر کنم همین طور پیش برم نویسنده بشم!
البته کتابامو دوستانم چاپ می کنند
ای آزادی چقدر ترا به ابتذال کشانده اند.
با دیدنت،آرزوی ندیدنت را می کنم!
مفاهیمت گم شده اند، و ارزشهایت را در خوفناکترین زندان بی ارزشی
به زنجیر اسارت بسته اند.
ای آزادی از آن روز که تاریخ قدم در نظام مالک و مملوک گذاشت
و انسانها به ارباب و نوکر تقسیم شدن و به دارا و نادار طبقه بندی گردیدن،
از آن روز تو دیگر غائب گشتی،و در پشت کوههای آرزو پنهان شدی!
از آن زمان تاریخ سازان قلب از نبودت، الهه ناپیدای ساختند و برای
جویندگان و پویندگانت چه سرابهای دروغین که ترسیم نکردند،
و برای یافتن و بدست اوردنت،ستمکشان و ستمدیدگان تاریخ چه
عاشقانه که نگشتن و به پایت چه خونها که هدیه ندادند!
و هنوز نیز بخاطرت قربانی می دهند. این بردگان محکوم بی گناهی!
مرثیه سرایان شبهای تاریکی، با طلوع آفتاب صبح است که هر بار از
نو به استقبال، آن ترانه های شادی بخش، آمدنت و بدست اوردنت را
می سرایند. گماشتگان زر و زور و تسبیح! همه جاده ها و راه های
رسیدن به ترا بسته اند!.
از دامنه کوهها، از فراز قله های بلند آزادی اندیشه، از پهنای صحراها،
از میان جنگل، از درون وادیها و شهرها، بساط هستی و بودنت را بر چیدند.!
باورمندان دروغینت، از نامت شعار ساختند و بر سر نیزه های ایمان اوران
راستینت بر افراشتن! اما همینکه به ان حلقه جادوی(قدرت) رسیدن اولین
نوک سر نیزه و خنجر بر قلب تو فرو رفت!

|